خرید بک لینک

به نام خدا

تو حیاط بیمارستان، با لباسای صورتی گشاد و دمپایی آبی

سرم به دست

ولی اینا اصلا مهم نیست

چون اونی که باید میبود، بود:)

:)))))))))))))))




برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: يکشنبه 12 خرداد 1398 ساعت: 17:38

ساعت شش عصر بود. در حالیکه رو تخت بیمارستان دراز کشیده بودم و داشتم پست های خرس و شکلاتی مردم و عشقاشون رو لایک میکردم، یهو مکالمه ای بدین شکل صورت گرفت: ـ سلام. حالتون خوبه؟نوبت شیمی داشتین، بیمارستا

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: يکشنبه 12 خرداد 1398 ساعت: 17:38

این آهنگ رو گذاشته، با یه حالت مغرور و متکبر و فخر فروشی توام با تمسخر بهم میگه اینا خواننده های زمان ما هستنا خواننده های زمان شما فقط بلدن صدا رو بندازن تو دماغ و زار بزنن انگار ننشون مرده

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: يکشنبه 12 خرداد 1398 ساعت: 17:38

از اون وقتاست که همینجوری الکی و بی دلیل نصف شبی دلم گرفته☹ نمیدونم چرا... دو سه ساعت اخلاقای رو اعصاب اطرافیانم هی تو ذهنم خود به خود مرور میشن. بعد از دستشون عصبانی میشم... بعدم دلم میگیره... م م ب_

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: يکشنبه 12 خرداد 1398 ساعت: 17:38

کاش میشد بعضی از آدمارو مثل کتاب جلد گرفت

یا مثل مو تافت زد

نمیدونم...

یه کاریشون کنی که همینجوری بمونن تکون نخورن ☹ از پیشت نرن...

پ.ن: تفکرات سمی مریض که حمله کردن به ذهنم و ولم نمیکنن...

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: يکشنبه 12 خرداد 1398 ساعت: 17:38

هیچ وقت فکر نمی کردم همچین مامان دلنازکی داشته باشم:) امسال بعد از دو سال روز مادر خونه بودم. خلاصه با جناب پدر و برادر تدارکاتی دیدیم. از فرصت دو ساعته که خونه رو ترک کرد استفاده کردیم. من شیرینی مور

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: يکشنبه 12 خرداد 1398 ساعت: 17:38

فردا علوم پایه داره:)

التماس دعا برای او❤

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: يکشنبه 12 خرداد 1398 ساعت: 17:38

دلم بچگی هامو میخواد. نه اینکه به گذشته برگردما! نه اصلا! من حاضر نیستم حتی یک روز به گذشته برگردم. ولی دلم میخواد حس و حال اون موقع هام برگرده. اون زمونا خیلی ذوق واسه همه چیز داشتم. اینکه میگم بچگی

برچسب: نویسنده: سپیده نصیری تاريخ: يکشنبه 12 خرداد 1398 ساعت: 17:38

صفحه بندی